حمد الله مستوفى قزوينى
488
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
خروج زيد بن زين العابدين ، رضى اللّه عنه ، و قتلش چو در كوفه ، داوود و زيد آن زمان * نشستند بيكار چندى چنان ز بيدادِ مروانيان هركسى * بديشان سخن گفت هردر بَسى 305 كه : « اين پيشوايى چو حقّ شماست * شما را از اين جُست دورى خطاست اگر سَر درآريد ، بَهر شما * بكوشيم با جان در اين كار ما كه بَر مستحق حق قرارى « 1 » در اين * پذيرد ، ستانيم از آن قوم كين » چو داوود بُد خورده زخمِ زمان * نپذرفتى اين گفته ز آن مردمان ولى زيد دم خورد از ايشان ، « 2 » از اين * ورا كرد كوفى به شاهى گزين 310 بَر او مرد نزديكى چل هزار * بكردند بيعت در آن روزگار چو شد يوسف عمّر « 3 » آگاه از اين * فرستاد نزديكِ ايشان چنين ك : « ز اين شهرتان رفت بايد به راه * از آن پيش گرديد اينجا تباه « 4 » » ز كوفه برون آمدند هردوان * به عزم مدينه شده زو روان برفتندشان اهلِ بيعت زِ پَس * بگفتند : « چون بودتان اين هوس 315 نبايست پذرفت از اين قوم كار * نكردن از آن حال يك ملك خوار كه چون رو درآريد زِ ايدر به راه * زِ يوسف شود روز بَر ما سياه كند تازه آيينِ ابنِ زياد « 5 » * كه با مُسلم و شيعهاش كرد ياد مترسيد در دل از اين ژرفكار * كه ما كرد خواهيم جانها نثار » ز بس لاوهء آن مهان زيد ، زود * به كوفه شدن باز رغبت نمود 320 ورا كرد داود منع اندر آن * كه : « ايمن مبادى بَر آن مهتران كه « كوفى لا يوفى » « 6 » اندر مَثَل * نه ديرى است گفتند اى بىبَدَل
--> ( 1 ) ( ب 307 ) . در اصل : كه بر محق حق فرارى ؟ ؟ ؟ . ( 2 ) ( ب 309 ) . دم خوردن از كسى - فريفتهء سخن كسى شدن ، گول حرف كسى را خوردن . ( 3 ) ( ب 311 ) . در اصل : يوسف عمرو . ( 4 ) ( ب 312 ) . در اصل : اينجا بناه . ( 5 ) ( ب 317 ) . : عبيد اللّه بن زياد ، مسلم بن عقيل . ( 6 ) ( ب 321 ) . در اصل : كوفى لا بوفى .